|
زندگی یک مرده
|
یک تابستان دیگر رسید.
بسیاری آمدند و بسیاری رفتند.اما من همان سرگشته همیشگی ام . این روزها دلم خیلی گرفته. نمی دونم چرا.. یه حس غریبی که خیلی به نوستالژی نزدیکه نمیذاره نفس بکشم. شاید چون در ایام سوگواری خاله ام هستیم.در خواب و بیداری دلم برای خانه مادربزرگ تنگ می شود .
یادش به خیر . چه شاد بودیم . تابستونها همه خاله ها – دایی ها و حتی عموها و عمه هام به خانه مادربزرگ مادریم تو شمال می رفتیم . چقدر خوب بود ... چقدر همو دوست داشتیم.البته مطمئنم بزرگترها اون موقع هم با هم دشمن بودند ولی خوش به حال ما . بزرگترین دعواهامون سر بازی با جوجه های حیاط خانه بود . آه یادش به خیر
بدترین لحظات اون موقع بود که بزرگترها بعد از خوردن نهار هوس خوابیدن به سرشون می زد.و به دلیلی که هنوز هم نفهمیدم اصرار داشتند که ما هم بخوابیم . اما حالا که فکر می کنم دلم برای اون لحظات سرشار از سکوت هم تنگ شده.
هوای گرم . رواندازهای سبک در ایوان خانه مادربزرگ . صدای پنکه قدیمی که در انحصار دایی هام بود . چه گرمای لذت بخشی . صدای وزوز پنکه را هم دوست داشتم. چون پچ پچ های پنهانی من و دخترخاله را پنهان می کرد.
دلم برای دعواهای بیهوده با پسرخاله ام تنگ شده.
خیلی ها که دیگه الان از دست دادمشون اون موقع خیلی راحت توی ایوون خوابیده بودند . و من می تونستم بغلشون کنم و ببوسمشون و بگم چقدر دوستشون دارم . بابام – پدربزگ – شوهر خاله – خاله کوچیکم و در نهایت همین خاله که تو 45 سالگی به راحتی از دست دادمش.
یادش به خیر . اون موقع ها خاله همه خراب کاریهای ما بچه ها رو می پوشوند و هوای ما رو داشت .
خاله جون دوست ندارم تو مراسم چهلمت شرکت کنم .
دوست ندارم قبول کنم که دیگه نیستی . اما بقیه مثل همیشه منو نمی فهمن . ولی تو می فهمی
تو بودی چند سال پیش وقتی تو مراسم فوت شوهرت شرکت نکردم دلگیر نشدی و منو فهمیدی.
نمی دونم چرا اینقدر خونواده ما جوونمرگ می شن.
امسال نوبت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

INLAND EMPIRE
نویسنده ، تدوین گر ، فیلم بردار و کارگردان : David Lynch
بازیگران :
Laura Dern در نقش Nikki/Sue
Jeremy Irons در نقش Kingsley
Harry Dean Stanton در نقش Freddie
Justin Theroux در نقش Devon/Billy
Scott Coffey در نقش Jack Rabbit
Grace Zabriskie در نقش Neighbor
Ian Abercrombie در نقش Henry
Laura Harring در نقش Jane/Herself
Michelle Renea در نقش Carrie
Alexi Yulish در نقش The Star Doctor
Naomi Watts دوبلور صداي Talking rabbit
تهیه کننده گان: Jeremy Alter
David Lynch
موسیقی: David Lynch
Angelo Badalamenti
محصول مشترک: USA ، Poland ، France
لوکيشن ها:
Hollywood Boulevard, Hollywood, Los Angeles, California, USA
Lodz, Poland
Los Angeles, California, USA
زبان ها: Polish ، English
صدا: DTS ، Dolby Digital
زمان فیلم: 172 دقیقه
كمپاني طرف قرارداد : استاديو كانال فرانسه
كمپاني انتشاردهنده : 518 مديا
تاریخ انتشار: نوامبر 2006 -مهر 85دیوید لینچ کارگردان فیلم های مشهوری چون: "مخمل آبی"، "سنگدل" و "جاده مالهالند" است.
منتقدان ازفیلم های لینچ با مشخصه هایی چون"پست مدرن"؛ "روانشناختی"؛ "سوررئالیست" یا مجموعه ای از همه آن ها یاد کرده اند.
نام دیوید لینچ در ذهن اكثر علاقهمندان معادل سینمای غیرمتعارف، غیرتجاری و به معنای كامل كلمه مستقل است. چنین رویكردی به سینما باعث شده كه لینچ علیرغم ۳۰سال سابقه فیلمسازی فیلمهای اندكی داشته باشد و حتی در دهه ششم زندگیاش هنوز دغدغه تامین هزینه فیلم بعدیاش را داشته باشد.
دیوید لینچ کارش را از دانشکده هنرهای زیبا پنسیلوانیا آغاز کرد که برای پایان نامه اش فیلمی پنج دقیقه ای تجربی با نام"الفبا" ساخت که برنده بورس انستیتوی فیلم آمریکا شد و امکان ساخت فیلم سی و چهار دقیقه ای به نام"مادربزرگ" در سال 1970 را به دست آورد.
پس از هفت سال مطالعه سینما، دیوید لینچ نخستین فیلم بلندش " Eraserhead" را در سال 1977 بصورت سیاه و سفید ساخت ، با این فیلم توجه مل بروکس تهیه کننده مشهور به دیوید لینچ جلب شد تا فیلمنامه ای بر اساس کتابی که در باره زندگی یک عجیب الخلقه دیگر نوشته شده را به او بدهد، حاصل فیلمی شد با نام"مرد فیل نما" که فروش خوبی در سینماها یافت.
"مرد فیل نما" نامزد دریافت هشت جایزه اسکار از جمله بهترین کارگردانی در سال 1981 شد که البته هیچ کدام از آنها را دریافت نکرد. اما چهار جایزه اصلی سال انجمن منتقدان آمریکا را نصیب خود کرد.
نزدیک به پنج سال طول کشید تا او"دون"، سومین فیلم بلندش را آماده نمایش کرد که رنگمایه ای علمی- تخیلی داشت و از نظر تجاری ناموفق بود این امر چنان وی را برآشفت که خواستار حذف نامش از فیلم به عنوان کارگردان شد.
اما سال بعد او یکی از به یاد ماندنی ترین فیلم های تاریخ سینما را ساخت: "مخمل آبی" که توجه منتقدان و سینمادوستان را بیش از قبل به او جلب کرد، شخصیت پردازی قوی به همراه داستانی هیجان انگیز علیرغم پیچیدگی ظاهری فیلم، سبب محبوبیت بلادرنگ فیلم شد به گونه ایی که برخی از منتقدان او را همتراز بونوئل، کافکا ویا هیچکاک خواندند.
با همین فیلم، راه برای دیوید لینچ هموار تر شد، با این همه او مدت زیادی برای کار بر روی فیلم بعدی خود"سنگدل" صرف کرد که جایزه نخل طلای جشنواره کن را ربود.
این فیلم برداشتی ازنوول پرفروش بری گیفورد با بازی نیکلاس کیج و لورا درن بود که می توان از آن به عنوان اولین "فیلم جاده ای" لینچ یاد کرد.
موفقیت این فیلم راه را برای تولید مجموعه ای به سرپرستی دیوید لینچ با نام توين پيکس (Twin Peaks) در تلویزیون گشود که مجموعه موفقی به حساب می آمد و خود سرآغازی شد برای تولید مجموعه های محبوب تلویزیونی دیگری مانند پرونده های مجهول (The X-Files) که سال ها تولیدشان ادامه داشته است.
اما حساب و کتاب های لینچ برای ساختن دومین فیلم در همان زمینه اشتباه از آب در آمد و با واکنش منفی منتقدان و سینما روها روبرو شد.
مجددا پنج سال دیگر طول کشید تا لینچ دومین فیلم جاده ای خود"بزرگراه گمشده" را بسازد.
فیلمی که بار دیگر رنگمایه های اصلی آثار لینچ یعنی تغییر درونی، تغییر شخصیت، اسکیزوفرنیا و درآمیختن توهم و واقعیت را به رخ می کشید.
تنها فیلمی از دیوید لینچ که رسما در ایران به نمایش در آمده است،"یک داستان سر راست" است که در باره راننده تراکتور سالخورده ای است که تصمیم می گیرد با تراکتورش صدها کیلومتر بپیماید تا برادرش را در آن سوی آمریکا ببیند.
پس از آن فیلم تحسین شده" Mulholland Dr" از لینچ به نمایش درآمدکه بطور مشترک برنده نخل طلای کارگردانی در جشنواره کن شد.
او از دو سال پیش درگیر ساخت اولین ساخته ش با طریق اچ دی وی (HDV) بود که برای نخستین بار در جشنواره ونیز به نمایش درآمد وعلیرغم کنجکاوی بسیار خبرنگاران و سينمایی نویسان حتی از انتشار عکس های آخرین ساخته خود نیز قبل از نمایش در جشنواره ونیز سر باز زد.
کارگردان شهیر سینمای سورئالیسم ، دست به کاری نوین و خلق اثری متفاوت زده است. اینبار او بدون فیلم نامه شروع به ساخت فیلم کرده است و همچنین بجای نگاتیو از دوربین دیجیتال استفاده کرده است و گفته است دیگرهرگز با نگاتیو فیلم نخواهد ساخت.
"اینلند امپایر" به محدوده ای در کالیفرنیای جنوبی واقع در نواحی "ریورساید" و "سان برناردینو" اطلاق می شود. این محدوده در میان محدوده های: "اونتاریو" ، "سان برناردینو" ، "ردلندز" و "آپلند" واقع شده است. شهر های این منطقه از اواخر قرن نوزدهم محل تولید محصولات کشاورزی ، لبنیات و شراب بوده است.
سال 2005 ، لینچ در مصاحبه ای از ساخت این فیلم صحبت هایی کرد و گفت: "من هیچوقت روی هیچ پروژه ای به این شکل کار نکرده ام. و نمی دونم که داستان در نهایت چگونه تعریف خواهد شد... برای اینکه اصلا فیلم نامه ای ندارم. فیلم را صحنه به صحنه می نویسم و بسیاری از آن ساخته شده است ولی هیچ تصوری ندارم که کجا خاتمه خواهد یافت. این یک ریسک است ولی احساسم به من می گوید که چون تمام اجزاء متحد هستند و هر سر نخی در این اتاق به آن اتاق صورتی مرتبط است."
دیوید لینچ اکثر بودجه این فیلم را از جیب خود گذاشته است و همچنین دوست قدیمی او در زمینه هنر "مری سوئینی". بخشی از بودجه فیلم را تهیه کننده سه فیلم قبلی او یعنی "کانال پلاس" ، شرکت فرانسوی متقبل شده است. این شرکت تصمیم گرفته بود که فیلم را وارد جشنواره فیلم کن در سال 2006 بکند که متاسفانه فیلم آماده نشد..
"دیوید لینچ" شخصا کار پخش فیلم در آمریکا و کانادا را بعهده می گیرد و اخیرا اعلام کرده است که می خواهد فیلم را بصورت مستقل پخش کند و گفته است که با تحولات عمده در صنعت سینما فکرمی کند که شاید بتواند شکل جدیدی از انتشار فیلم را ابداء کند.
وقتی از "دیوید لینچ" پرسیدند که داستان "اینلند امپایر چیست؟" ، پاسخ داد: "این فیلم درباره زنی است که به دردسر افتاده است و این یک راز است. فقط همین را می خواهم درباره این فیلم بگویم."
نيكي ( Nikki ) و ديوون ( Divon ) توسط کارگردان کينگزلي ( Kingsley )براي بازي در فيلم ((در اوج در فرداهاي آبي)) ( On High in Blue Tomorrows ) انتخاب مي شوند. كينگزلي با فردي ( Freddie ) كه دستيار كارگردان مي باشد بر روي اين پروژه مشغول هستند. اما اين فيلم كه قرار است ساخته شود ظاهرا فيلمي است با سابقه اي شوم. پروژه ي اين فيلم كه در گذشته در حال ساخت بوده با حادثه اي ناگهاني متوقف شده است . اما اين حادثه ي شوم چه بوده كه باعث شده مردم بومي آن منطقه راجع به آن افسانه ها و ماجراهايي ترسناك سرهم كنند؟ ... در آن هنگام كه فيلم براي اولين بار در حال ساخت بوده دو بازيگر اصلي فيلم به طرزي فجيع به قتل مي رسند. و پروژه در ميان حيرت همگان از اين واقعه براي مدتي متوقف مي شود. اما در اين بين فردي ( Freddie ) كه يك باجگير تمام عيار است با باج گرفتن از بالا دستان به همراه كينگزلي پروژه را در دست مي گيرند و نيكي و ديوون را براي بازي در نقش هاي اصلي انتحاب مي كنند. به زودي و پس از آغاز مجدد پروژه ي فيلم نيكي و ديوون كه در فيلم نقش سو ( Sue ) و بيلي ( Billy ) را بازي مي كنند خودشان را در نقشهايي كه در حال بازي كردنشان هستند گم مي كنند و نمي توانند واقعيت و خيال را از هم تميز دهند.و پس از چند سكانس ديگر قادر نخواهيد بود تشخيص دهيد اين دو نيكي و ديوون هستند يا سو و بيلي . زندگي نيكي در اين بازي به خطر مي افتد . او كه در فيلم نقش زني را بازي مي كند كه شوهرش را فريب مي دهد كم كم به اين پي مي برد كه در عالم واقعيت نيز در حال فريب دادن شوهر خود است. ديگر نمي تواند به آساني دو هويت و شخصيت بيلي داستان را با شوهر خود تميز دهد . و در عشقي خطرناك گرفتار مي شود. جالب است كه در سكانسي كه گويا در واقعيت اتفاق افتاده شوهر حقيقي نيكي به او گوشزد مي كند كه او را فريب ندهد ! به زودي همه چيز به ديوانگي و چيستان عظيمي ختم مي شود كه گريز از آن نا ممكن به نظر مي رسد. نيكي به زودي خود را در چرخدنده ي كابوسي گرفتار مي بيند كه تنها راه گريز از آن رويايي ديگر است. ... مرز واقعيت و خيال در فيلم به نحوي گسسته است كه امكان هرگونه ارتباطي را منحل مي سازد.از اين روست كه اكثر منتقدان اين فيلم را بسيار گيج كننده تر و آزاردهنده تر از دو ساخته ي قبلي لينچجاده مالهالند و اتوبان گمشده مي دانند. تجربه ي فيلم برداري با دي وي به زنده تر بودن تصاوير كمك بسياري كرده و بازيگران همگي در اوج بازيگري خويش قرار دارند. بسياري تصور مي كردند كه دي وي از كيفيت تصاوير كاسته اما آنها كه در فستيوال فيلم ونيز فيلم را مشاهده كردند چنين نظري ندارند
فيلم Rabbits قسمتي از فيلم Inland Empire به شمار مي رود كه در فيلم نقش كلاب Silencio در جاده مالهالند را دارد ... و گفته شده Inland Empire پاسخي به سوالهاي بي جواب بينندگان در جاده مالهالند است
آخرین فیلم لینچ لبریز از شکست زمان و مکان و تکرار چندین و چند باره مولفه های آَََشنای فیلمهای اوست. از این دست است عبور از دالان سیاهی برای( رویت) گذشته و پریدن از یک روایت/متن به روایت/ متن دیگر. این تغییر ساحت ، شبیه آن چیزی است که در تغییر گام موسیقایی در میانه های یک قطعه موسیقی رخ می دهد( مودولاسیون) بدون اینکه قطعه، فالش شود یا در پذیرش مخاطب وقفه یا خلل وارد آورد. لینچ ،استاد این مودولاسیون های نرم و بداهه است.بویژه حالا که اینبار موهبت تصویربرداری دیجیتال، آزادی عمل بیش از پیشی برای آرایش میزانسنها و پیشبرد روایت به او داده.
کمی بر این دالان سیاه درنگ کنیم: در فاصله رفتن و برگشتن مرد از سیاهی ، او چه دیده که تماشاگر محرم را از آنچه دیده است باز گوید؟ در بزرگراه گمشده وقتی بیل پولمن به سیاهی ژرف اتاقش خزید بی صبرانه منتظر بودیم تا از چشم او منظره را ببینیم ولی این اتفاق نیفتاد . انگار او به خلاء متن رفت و برگشت و چیزی برای رویت درکار نبود. در این فیلم آخری، لینچ نشانمان می دهد توی این باریکه های تاریک چه داستانهایی معلق و چه چشمهایی نظاره گر خط داستان اند.چشمهایی پر از سوء ظن که فرجام شوم داستان را رقم می زنند و هربار زنی ، قربانی این چشم/ دیدگاه است.
تلاش برای تعریف کردن داستانی سرراست از این فیلم با چینش زمانی منطقی و شماره گذاری سکانسها شاید هرچند دشوار اما ممکن باشد، ولی در این صورت چه چیزی از دست می رود؟ همه وانموده های لینچ . لینچ وانمود می کند که تمام داستان را می داند و فرم پیچیده ، شگرد روایتی اوست ولی بیشتر به نظر می رسد او ایده ای را از داستان می داند که آن را هم همان اوایل با ما در میان می گذارد و بعد می زند به لایه های کابوس و خیال تا همزمانی ها و تقارن ها خود در دل روایت شکل بگیرند. بستگی دارد چگونه به آفرینش هنر ناب بنگریم. معادله ای هندسی ، منطقی و از پیش ترسیم شده یا کشف و شهودی هنرمندانه و لایه به لایه پیش رفتن برای باز کردن پیاز اثر . .هرگونه تلاشی برای خردگرایی محض، دست کم بر لذت بردن از آثار اخیر لینچ خدشه می اندازد.هرچند زمینه ای بسیط برای گمانه پردازی و به اکتشاف دست زدن مخاطب فراهم می کند ولی از آنجا که در پس آخرین لایه پیاز چیزی نیست ، سرخوردگی دوچندانی برای کاشفان لینچ در پی دارد.
خواب ، نزدیکترین دنیا به فیلم است ، به سبب پرشها ی نامعمول و بی حساب و میزانسن های بدیعی که دارد . پرش فکر Flight of idea و آنچه سیلان آگاهیStream of consciousness نامیده می شود نسبت درستی با دنیای خواب دارند .دردنیای سینما فیلمهای لینچ بیشترین میانه را با خوابزدگی و خوابگردی دارند. اگر بشود خواب را طیفی میان رویا و کابوس در نظر گرفت بیشتر خوابزدگیهای لینچ به پایانه کابوسی طیف متمایل اند. برخلاف آن دسته از روایتهای سیال که بیشتر به رویاگونگی یا فانتزی پهلو میزنند.
جادوی خواب ،بيشتر وقتها هنگام نوشتن یا وانمایی تصویری اش از دست می رود يا دست کم آنچه در خواب با تمام ناباوری ها و الگوناپذيريهايش باورپذير است روی کاغذ و نگاتیو کاستی هايی از ديدگاه جريان پذيری و روايت دارد. لینچ اما استاد همین لحظه هاست . لحظه هایی که جز با منطق نابکار خواب ، قابل پذیرش و تاویل نیستند. آخرین فیلم لینچ هم کابوسی مکرر است. کابوسی که دامنه شومش را از دل فاجعه ای در گذشته به اکنون می کشاند.با همین منطق خواب است که خرگوشهای فیلم کوتاه لینچ ، سر از این فیلم در می آورند و خواب در خوابی بی منطق ولی بی نهایت جذاب شکل میگیرد تا یکی از زیباترین دیزالوهای سینمایی را در نمای تبدیل شدن پیرمردها به آن خرگوش ها به تماشا بنشینیم. همین جاست که لینچ استادیش را به رخ می کشد و خنده هایی که تا اینجا بر این نمایش مالیخولیایی شنیده بودیم ماهیتی چندش آور و گزنده می یابند. یا نگاه کنیم به نگاه منگ و گیج مرد جوان عینکی به دختر در آن دخمه تنگ و نمور که بیش از آنچه فکرش را بکنیم معنا می یابد .نگاهی که نه نشانی از شگفتی دارد و نه نشانی از هراس و تعلیق ولی همه اینها هم هست و کمی بعدتر در می یابیم نگاه یک روانکاو به به مصاحبه شونده اش است.
از دلمشغولیهای لینچ هجو روند فیلمسازی در هالیوود است و اینبار نوک پیکان هجو او موج بازسازی فیلمهای دیگر کشورها را نشانه رفته که در سالیان اخیر به گونه ای چشمگیر بالا گرفته.سالهایی که مارتی کوچولوی بزرگ (اسکورسیزی کبیر) تنها اسکار کارگردانی اش را برای بازسازی فیلمی از سینمای آسیای شرقی می گیرد و فیلمهای کره جنوبی و ژاپن به طرز بیرحمانه ای توسط هالیوودی های بی استعداد بازسازی می شوند. سالهایی که هالیوود با پیشنهادی گزاف حتی میشائیل هانکه را هم به خدمت می گیرد تا شاهکار بی نقص و مینی مالیستی اش (بازیهای سرگرم کننده) را با ستاره های بلوند هالیوود بازسازی کند. یک بازسازی سراسر بیهوده و فرمایشی... با این حال و روز ، اشاره هجوگونه لینچ به بازسازی یک فیلم لهستانی نیمه تمام و نفرینی ، اشاره ای بهنگام و از سر هوشمندی است. نمایش نکبت و فقر بر سنگفرش سانست بلوار درست در چند وجبی جای پای ستاره های هالیوود هم وجه دیگری از هجو تلخ لینچ بر سودای هنر هالیوودی است.
از این گذشته ، گاهی لینچ این روند فیلمسازی را چیزی هم عرض هرزه نگاری ( پورنوگرافی) قلمداد می کند. لینچ کدهایی برای فاصله گذاریهای گاه به گاه به تماشاگر می دهد و با نمایش همان هرزه نگاریها به تماشاگر مجالی برای نظربازی(voyeurism) ،استراحتی کوتاه و پرتاب شدن به کابوس بعد می دهد. همین جاهاست که بوی ناجوری به مشام می رسد: پست مدرن . آری این است پست مدرن! روایت متن پست در دل متن متعالی و اذن دخول(ورود) متن بزرگ به متن کوچک بدون تغییر در حجم اولیه متن نخست....
یکی از سکانسهای کلیدی فیلم که شباهت ناگزیری به سکانسی از جاده مالهالند دارد و یکی از دستمایه های چندباره فیلمهای لینچ است جلسه روخوانی فیلمنامه است. در اینجا ، مرز میان بازی و واقعیت (!) شکسته می شود. سکانسی بسیار همانند سکانس تست بازی دادن نیامی واتس در جاده مالهالند. در هردوی این سکانسها با این که می دانیم تماشاگر بازی در بازی هستیم و می خواهیم مقابل چینش اغواگرانه لینچ تاب بیاوریم ولی شکست می خوریم و وارد لایه دوم روایت می شویم تا انجا که کار بالا می گرد و کارگردان، تست را کات می دهد و ما به لایه پیشین بر میگردیم. وقتی لینچ در میزانسنی چنین ساده و دور از سایه و وهم ، ما را در عرض چند ثانیه غافلگیر و در خود گم میکند چگونه می توان از گرداب اوهام چند لایه ای که در بنیان روایت می افکند جان سالم به در برد. از اینرو هرگونه تلاش برای حفظ مطلق خود آگاهی، کوششی است برای لذت نبردن از یک اثر ناب دیوید لینچی.
پیشنهاد لینچ، فراموشی است. باید گوشه تاریک خاطرات را به همان باریکه راههای سیاه- بزرگراههای گمشده سپرد و از آن گذر کرد .سکانس تیتراژ پایانی فیلم دعوتی برای به ناخود آگاهی رسیدن، دم غنیمت شمردن و سرمستی است.
زمانی که اینجا کوشش می شد مولفه های فیلم بزرگراه گمشده به اثری همچون بوف کور ارجاع داده شود دیوید لینچ در یکی از مصاحبه هایش روایت خیلی سرراست تری برای داستان فیلمش داشت : نمایش تمثیلی دوپاره بودن یک شخصیت اسکیزوفرنی.
خوبی فیلمهای لینچ این است که دست تاویل گران و منتقدان را برای هرگونه بازخوانی باز می گذارد و روایت های پیچاپیچ و سردرگم فیلمهای اخیرش دریای بی کرانی است که شناگران قابل در آن به آسانی می توانند به غواصی و صید صدف برای کشف مروارید بپردازند. چه باک اگر گاهی این صدفها پوچ باشد.چه باک اگر مفاهیمی به شدت اشراقی و والا نما را بخواهیم به فیلمهایش نسبت بدهیم که هرگز واجد آنها نیست و نبود آنها هم چیزی از اعتبار اثر کنونی اش نمی کاهد.هرچند، خصیصه یک اثر هنری والا گاهی آن است که از خالق خود پیشی میگیرد و دیگر دستافرید از پیش تعیین شده سازنده اش نیست .
بازیگر اصلی این فیلم "لارا دِرن" در جشنواره فیلم ونیز اعتراف کرد که خود او نیز هنوز نمی داند که "اینلند امپایر" درباره چیست و حتی نمی داند که نقش چه کسی را بازی می کرده است ولی امیدوار است این اکران فیلم به او کمک کند که: "بیشتر متوجه بشود".
"جاستین تراکس" نیز در مصاحبه ای گفته است: "ممکن نیست بتوانم بگویم که فیلم درباره چه بوده است و تا این لحظه از کار لینچ سر در نمیاورم. هنوز در تفریح من و "لارا" این است که بشینیم ببینیم جریان این فیلم چی بود
در این فیلم، رویا، واقعیت، توهم، تصور، تخیل، قصه گویی، داستان پردازی ،وقایع با زمان های موازی و متوالی، تناسخ، پیش گویی، فیلم سازی، هم ذات پنداری، روان پریشی و اختلاط های زمانی را با هم خواهیم داشت.
فقط باید دانست که :
« امروز همان دیروز بود که من می دانستم فردا است!»
و در پایان مصاحبه ای با کارگردان
● شنیدهایم كه
▪ خیر، من هرگز چنین چیزی نگفتهام، بلكه این فیلم فقط ماجرای زنی است كه به دردسر افتاده است.
● ولی پیبردن به داستان فیلم برای بسیاری از علاقمندان فیلمهای شما ساده نبوده است!
▪ ایدهها برای ساخت یك فیلم به صورت پراكنده به ذهنم خطور میكنند، بنابراین سعی میكنم حتی الامكان فیلم را برای خودم و تماشاگران منطقی جلوه دهم. ما در طول روز چیزهایی را میشنویم و میبینیم و درك شخصی خودمان را در نهایت داریم و البته ممكن است به مسائل مبهمی برخورد كنیم كه برداشتهای مختلفی داشته باشیم، بنابراین هر تفسیری میتواند در جای خود محترم باشد.
● این فیلم ظرف ۴ سال و به تدریج ساخته شده است. چه زمان از تكمیل شدن آن اطمینان حاصل كردید؟
▪ زمانی كه در فیلم حضور دارید، فرصت كافی برای اینكه در مورد سكانسهای بعدی و ادامه ماجرا تصمیمگیری كنید، وجود دارد، ولی مقایسه كل كار با ایده اصلی و اولیه فیلم در نهایت مشخص میكند كه كار چه زمان تكمیل شد.
● در مورد InlandEmpire ایده اصلی چه بود؟
▪ همین فیلمی كه مشاهده میكنید، متوجه منظورم كه میشوید؟
● دقیقا خیر! آیا نسخه دیگری از فیلم را بر روی دیویدی میبینیم؟
▪ شاید صحنههای اضافه روی دیویدی باشد، ولی كل كار در مجموع همین است. البته در فیلم مخمل آبی چند صحنه وجود داشت كه من خیلی دوست داشتم بر روی دیویدی باشد اما متاسفانه از بین رفت.
● برای مثال چرا در برنامه تلویزیونی داخل فیلم، انسانها لباس خرگوش پوشیدهاند؟
▪ شما میتوانید این سوالات را مطرح كنید ولی پاسخ دادن به این گونه سوالات با ااستفاده از كلمات مشكل است.
● آیا مسائلی از این دست در فیلمهای شما سمبلیك هستند یا اینكه باید از بعد زیباییشناسی آنها را تحلیل كرد؟
▪ بله، همه اینها دارای معانی هستند، ولی خوب گاهی اوقات یك ایده كلی به ذهن شما میرسد كه شاید جزییات آن معنای دقیقی نداشته باشند.
● با توجه به مشكلات متعدد برای تامین بودجه و استفاده از دوربین دیجیتال برای كاهش هزینه آیا تجربه ساخت Inland Empire مشابه ساخت فیلم لكه پاككنی در دهه ۱۹۷۰ نبود؟
▪ دقیقاً به همین شكل بود چون در Eraserhead هم ایدههایی به ذهنم رسید و بعد لوكشینها انتخاب شد و شخصیتهایی برای همراهی این ایدهها در نظر گرفتم. این ایده برای من به اندازه نتهای یك سمفونی مهم است. اگر نتها درست باشد همه چیز به خوبی پیش میرود.
● آیا شیوه كار مستقل بدون نظارت كامل بر روند كار را ترجیح میدهید؟
▪ اگر من بتوانم به نسخه نهایی كنترلی داشته باشم، میتوانم در هر فضایی فعالیت كنم، ولی ترجیح میدهم با جمع كوچكی كارم را به پایان برسانم.
● آیا شرایط ساخت فیلمی مثل داستان استریت با سایر فیلمهای شما متفاوت است؟
▪ هیچ تفاوتی بین این فیلم و سایرین وجود ندارد و زمانی كه فیلمنامه داستان استریت را خواندم، احساس كردم جنبههای جذابی در این فیلمنامه وجود دارد كه میتواند جذاب باشد.
● چرا اصرار دارید تا همچنان در فضای سینمای انتزاعی باشید؟
▪ نمیدانم چرا این اتفاق رخ میدهد ولی شاید وقتی یك ایده در ذهن شما از بقیه متمایز میشود گزینه چندانی برای انتخاب باقی نمیماند.
● در فیلمهای شما بیش از هر كارگردان دیگری رویكرد به شاخصههای فرهنگی دهه ۱۹۵۰ دیده میشود.
▪ من در دهه ۱۹۵۰ بزرگ شدم و تجربههای شیرین زیادی از این دهه دارم. برخی افراد خاطرات خوبی از دهه ۱۹۷۰ دارند كه البته از نظر من یكی از بدترین دهههاست. رواج راكاند رول و تحول در طراحی خودروها از جمله مهمترین شاخصههای دهه ۱۹۵۰ هستند و هیچگاه خوشبینی به زندگی و آینده به اندازه این دهه نبود.
● وقتی تصمیم به تماشای فیلمی میگیرید، چه فیلمی را انتخاب میكنید؟
▪ همیشه فیلم آپارتمان از بیلی وایلدر را روی پرده بزرگ نگاه میكنم. من این فیلم را دوست دارم و به عقیدهام یك فیلم جادویی است.
● ظاهراً شما در شروع فیلمبرداری عنوانی برای فیلم نداشتید!
▪ بله در آن زمان عنوان مشخصی وجود نداشت و حتی مطمئن نبودم كه این فیلم در نهایت یك فیلم سینمایی خواهد بود. یك روز در اواسط فیلمبرداری با لورا درن صحبت میكردم و او اشاره كرد كه همسرش در شرق لسآنجلس در منطقهای به نام Inland Empire زندگی میكرده است و بعد در حالی كه او به صحبت ادامه میداد، ذهنم متوجه این كلمات بود گویی آن را قبلا شنیده بودم و بعد همانجا تصمیم گرفتم تا نام فیلم همین باشد.
جالب است كه برادرم در همان روز از مونتانا كتاب خاطرات پنج سالگی را پیدا كرده بود و برایم فرستاده بود، ما در آن زمان در منطقه اسپوكان زندگی میكردیم. در اولین عكسی كه در این دفترچه دیدم از محلی به نام Inland Empire در اسپوكان بود.
● فیلم پر از اشاره به كارهای قبلی شماست به نحوی كه گاهی تصور میكنیم با مجموعه تصاویری از فیلمهای قبلیتان روبرو هستیم!
▪ لطفاً مثالی بزنید، چون من چنین احساسی ندارم.
● نمونههای زیادی وجود دارد، نقاشی پرندهها كه در مخمل آبی هم دیده بودیم و یا پرده قرمز مثل فیلم بزرگراه گمشده...
▪ خب این نظر شماست؛ چون این فاكتورها برای دلایل دیگری رعایت شده است و به منظور اشاره به گذشته نیست.
● آیا به آثار هیچكدام از فیلمسازان معاصر علاقهای ندارید؟
▪ من این روزها فیلمهای زیادی نمیبینم و خوره فیلم نیستم، ولی فیلم مردی بدون گذشته از آكی كورسیماكی را دوست دارم.
● اگر قرار بود با فیلمسازی قدیمی روزی را بگذرانید، چه كسی را انتخاب میكردیم؟
▪ من این شانس را داشتم كه روز جمعه یك ساعت با فدریكو فلینی باشم و روز یكشنبه او به كما رفت و درگذشت. او فیلمسازی است كه دوست داشتم یك روز كامل را با او بگذرانم.
● فعالیتهای موسیقی شما در چه مرحلهای است؟
▪ همه چیز به خوبی پیش میرود. این روزها اكثرا در منزل مشغول تنظیم موسیقی هستم. در حال حاضر آلبومی با كریستا بل خواننده آهنگهای فیلم Inland Empire دارم البته قصد داشتم آلبومی با گروهی به نام «فاكس بت استراتژی» داشته باشم كه متاسفانه خواننده گروه فوت كرد و كار ناقص ماند. یك آلبوم هم به نام Thovght Gang با آنجلو بادا لامنتی دارم كه مراحل پایانی را میگذراند

دوستهای خوبم
با درود فراوان.....
اونهایی که منو میشناسند و سلیقه منو می دونند به این امر که موسیقی رو خوب گوش می دم واقف هستند . و می دونند که اهل تبلیغات بیهوده نیستم.
پنجشنبه و جمعه همین هفته یعنی ۲۹ و ۳۰ آذرماه دوست خوبم پوریا ساوجی که خواننده ای خوش صدا و خوش سلیقه و شاگرد اساتید بزرگ موسیقی ماست کنسرت بسیار زیبایی رو تو تالار ایوان عطار کاخ سعدآباد اجرا می کنه .
اگر طرفدار موسیقی خوب و جوندار هستید با تهیه بلیط از مراکز ذکر شده شب خوبی رو تو خاطراتتون باقی بگذارید .
برای شنیدن دموی یکی از کارهای زیبای پوریا اینجا رو کلیک کنید: بازی
به امید دیدار...
دوستان، امروز باران ترانه اش را سرود
